خیلی بی مقدمه است ولی باید بنویسمش
سخت ترین چیزی که توی زندگی می تونه برای یه آدم اتفاق بیوفته ، از دست دادن خودشه
وقتی یه عمر با این حقیقت زندگی کنی سخت تر هم میشه
وقتی حتی نتونی برای کسی توضیحش بدی چون اونقدر پیچیده است که شرحی براش نداری و به نظر بقیه اونقدر ساده است که شرح نیاز نداره
وقتی هر روز برات یه شروع دوباره نیست ، فقط یه درد مضاعف
وقتی منتظر فردایی نیستی
وقتی امضای پای نوشته هات میشه این
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقـــه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تـُرک ختـا
، دشمن جان بود مــرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منــزل مردم بیـــگانه چـُــو شـد خانه چشــم آنقــــدر گـــریه نمــودم که خـرابش کردم
شـــرح داغ دل پروانه
، چو گفــــتم با شمع آتــشــی
در دلــــش افکــنـدم و آبش کردم
غرق خون بود و نمیــمُرد
ز حسرت فرهاد خواندم افســـانه شـیرین و بخوابش کردم
دل که خونابه غــم
بود و جگر گوشـــه درد بر ســر آتــش جــور تو ، کبــــابش کردم
زنـــدگی کردن من
مـُـردن تــدریجــــــی بود آنچـــه جان کند تـنم ، عمر حسابش کردم
یه وقتایی مث الان که حالم گرفته اس فقط یه چیز خنک حالمو جا میاره و یه فکری که حتی روی کاغذ هم نمی تونم بنویسمش (البته از نوع دیجیتالش)
چون توی این دنیا اگه یه ذره سواد داشته باشی می تونی همه چیز از گوگل بدست بیاری جز تاریخ مرگ خودت رو
یه ذره عجیب قریبم نه ؟ اصطلاح درست نوشتم فقط مفهومش رو عوض کردم عجیب و آشنا نوشتم بجای عجیب و دور
وقتی منو می بینی یاد خودت نمی افتی؟
می دونی الان توی زندگی چی مهمه ؟ اینکه بدونی ازش چی میخوای، برای اینکه بدونی ازش چی می خوای باید یه تعریف برای خودت داشته باشی از زندگی ، وقتی تعریف من از زندگی برابر مرگه نمی دونم دارم به کجا میرم ...
اینو از من قبول کن ، توی زندگی همه چیز به تعاریف پایه برمی گرده ، اونایی که هیچ تصوری از زندگی ندارند و اصلا بهش فکر نمی کنن تعریفشون از زندگی تصادف ، هرچه پیش آید خوش آید
اینجور آدما هستن که سلفی های همین الان یهوویی رو باب کردن !
امشب ، شب شروع چیزای به نظر ساده است
منتظر فردا باش
...