200قرن کنار «هم زندگی ها»

200قرن کنار «هم زندگی ها»

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

آرشیو مطالب

امکانات وب

190و اندی سال شد؟اوه خدای من!پس دارم 200 ساله میشم!هنوز خیلی جوون و شاداب بنظر میام!

شاید روز 200 سالگیم اینجا نباشم پس پیشاپیش 200 سالی که باهم بودیم مبارک!

امیدوارم تا الان متوجه شده باشین که آدم رسمی بودن نیستم و سعی دارم خودم باشم!به ساده ترین حالت ممکن که میتونم بنویسم!بلدم چجوری اونجوری که توی کتابا هست بنویسم!اما اینجوری سادش آبی تره*-*!ینی قشنگ تره*-*!

همیشه میگن متولد شدنمون دست خودمون نبوده و اینو یکی از مسائل دردناک زندگیامون قرار میدیم!ولی اینکه من با خواست خودم متولد شدم و 200 سال باهاش ساختم و از انتخابم راضی بودم...خوشحالم میکنه!

و اما اصلا چیشد که اومدم اینجا و متولد شدم؟

اونروز عصبی نبودم!خیلی ناراحت نبودم!ولی میدونم که یادم رفته بود حال خودم رو چجوری خوب کنم که خوب بمونه!مغزم خالی شده بود!خصوصا با مطلبی که خوندم!اما هرچقدر هم سعی کنم ادم هارو با عقاید عجیب غریبشون بپذیرم اما گاهی این عقاید اذیتم میکنه!درواقع وقتی یهو و خیلی ناگهانی سمت منه بی دفاع هجوم میارن!اما من کاری جز لبخند زدن و از کنارشون رد شدن نداشتمو ندارم و نخواهم داشت!

آدم هایی که عملا هیچ نقش پر رنگی توی زندگیمون ندارن اما به شدت از دخالت و تغیر رنگ زندگیمون خوششون میاد!انگار یهو یه سطل رنگ سیاه بپاشی رو یه کتاب آبی رنگ!خب شاید آبی، رنگ ببازه!یا شاید تسلیم شه!اما کسی متوجه نیست که رنگ تیره لیز میخوره و حاله هایی از آبی ازون تاریکی بیرون میاد!میدونین مثل چی میشه؟آسمون شب!کافیه به اون تاریکی بخندین و توش رو پر کنید از نقطه های سفید و ستاره هاتونو توش بچینین!آره!انقدم بد نیست!حالا یه آسمون پر ستاره دارین!

اون مطلب انگیزه ی متولد شدنم شد!

حالا چرا مطلبی که خوشایند نبود؟حدس زدنش سخت نیست!اون انگیزه ای بود که من تمام سعیم رو بکنم «انگیزه ی خوشایندی» بشم!

از خاطرات تلخ و ناراحت کننده دوقرن زندگیم صحبتی نمیکنم!بجاش میخوام از خیلیا تشکر کنم!اسم نمیبرم چون میترسم کسی رو جا بندازم اما ازتون ممنونم!بابت اینکه اجازه دادید رنگ مقدس آبیِ وجودتون دوقرن از زندگی جدیدمو آبی تر کنه!ازینکه اجازه دادید باهاتون صحبت کنم!برای اینکه اجازه دادید مثل دوستتون باشم و باهاتون احساس صمیمت کنم!ممنونم!ممنونم بابت اینکه 200 سال نوشته هامو خوندین!ممنون که بعضیاتون گذاشیتن خواهرتون باشم!ممنون که اجازه دادین بعضیاتونم با کلاشینکف داغون کنم :دی!ممنونم که سعی کردین هیجانای عجیب غریبمم بخونین!آره همونارو میگم که خیلیاتون میگفتین سرتو زدی تو کیبورد؟حتی از اوناییم که باهام حرف نزدن چون ازشون چند قرن کوچیکترمم ممنونم!نه واقعا منظورم این بود که ممنونم!چون یادم دادین تا میتونم از اینجور آدم بزرگا دور بشم!پس واقعا ازتون ممنونم!از کسایی که یادم دادن فاصلمو با آدما حفظ کنمم ممنونم!از کسایی که...

تشکر کردن من تموم نمیشه!از همتون ممنونم!

امروز دارم میرم!یه مسافرت طولانی در پیش دارم!منتشر نکردن سفرنامه قبل رو یادم نرفته!حتی تا یه جاهاییشم که تونستم براتون نوشتم و اگر دوست داشتین همون رو میذارم یا ادامشو با این سفر ادقام میکنم!بچه تَه جنوب باشیو بی معرفت؟نه دیگه این یکی تو مراممون نی!و آیدا ی عزیزم!اون آهنگایی که میخواستی هم یادمه!اما اون روزی که پیداشون کردم و اومدم بهت بگم تو وبلاگت رو پاک کردی بودی!غصه خوردم!ولی جاش رو یادم مونده که برات بفرستمش!

طی این مسافرت کمتر میتونم بهتون سر بزنم «هم زندگی ها»یِ من!

دوست دارم تمام قرن های آینده ی زندگیم رو همینجا، همینجوری، و آبی تر از هر قرنی ادامه بدم!

همتون رو دوست دارم و باز هم ازتون ممنونم:)!

نویسنده : علی بحرانی بازدید : 5 تاريخ : جمعه 5 مرداد 1397 ساعت: 18:31
برچسب‌ها :

پر مخاطب ها

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :